![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستان عزیز
با یک تجربه ی قدیمی در خدمت شما هستم
عرض سلام خدمت بانوی مهربان مشتاق ماه روی شمایم اگر زمان- فرصت دهد به محضرتان مفتخر شوم. یادش به خیر کوچه ی مهتابِ دو جوان وقتی که- من- حریر شما را به باد داد مهتاب از خجالت خود پرده ای از آن- بر سر کشید . کوچه ولی نور پوش بود از اطلسِ طلوعِ دل انگیزِ ماهتان -فصل سکوت- کوچه هماغوش ماه بود زیبا ترین سپیده ی تاریخ بی گمان- در آن زمان ظهور کرد . آه ! حیف شد وقتی شکست حلقه ی ما -سوت- پاسبان... آمد... –دوباره سوت- ودیگر ندیدمت بانو دلم عجیب گرفته ... که ناگهان باران گرفت و دفتر شعرش سیاه شد یک مرد ماند و بارش باران... نرو بمان.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/13ساعت 2 بعد از ظهر توسط رضا قنبری |
|
|
اُميد نزديك غروب ، اميد در حياط خانه شان ايستاده بود.حياطي پر از درختان نارنج و پرتقال تازه به بار نشسته.باران هم نم نم مي باريد. سر و صداي زيادي از داخل خانه به گوش مي رسيد.آسمان تاريك تر از روز هاي ديگر بود و در حياط بر خلاف هميشه بازِ باز. عظيم پسر همسايه كه چند سالي بزرگ تر از اميد بود ، به طرف او كه به درخت نارنج گوشه ي حياط تكيه داده بود آمد و سلام كرد – كنجكاوي دوران نوجواني در چشمانش موج مي زد – با هيجان پرسيد: : تو چرا گريه نمي كني!!؟ - واسه چي؟! : خب معلومه ديگه واسه بابات . - مرد كه گريه نمي كنه . : كي گفته؟! - بابام . : ولي اون كه ... انگار كه خجالت كشيده باشد سوالش را نيمه تمام گذاشت. اميد جواب داد: - الآن كه نه، وقتي هنوز زياد خوابش نمي اومد گفت. : مگه بابات خوابيده؟! - آره ديگه ، مامانم گفت . تازه ! من كنارش بودم كه خوابش برد. خواباي خوب هم مي ديد. : تو از كجا ميدوني؟ مگه تو هم تو خوابش بودي!؟ - نه! ولي ... آخه داشت لبخند ميزد. : خوش به حالش كه ميتونه اين همه بخوابه . كاش ما هم مي خوابيديم تا هر روز كله ي سحر پا نشيم بريم مدرسه. اميد در حالي كه سر رو به پايين داشت و با نوك پايش به زمين ضربه مي زد، نيشخندي زد و گفت: - تو كه تو مدرسه تون هم همه ش خوابي. : عظيم انگار كه تحقير شده باشد سرش را خاراند و مي خواست كه از اين تنگنا بگريزد. : راستي حالا كه بابات خوابيده كي براتون پول مياره كه چيز بخرين؟ ها اميد سرش را بالا گرفت . نفس عميقي كشيد و گفت: - خب معلومه ديگه ، من! عظيم زد زير خنده . : برو بابا ! تو كه بچه اي هنوز . اميد ابروهايش را در هم كشيد. - نه خير خيلي هم بزرگم . تازه مرد هم شدم. عظيم همچنان مي خنديد. : ديگه چي!؟ - نمي بيني گريه نمي كنم . ولي ... - نفس عميقي را از سينه اش خارج كرد - ولي نمي دونم اين همه آدم بزرگ واسه چي دارن گريه مي كنن . يعني دايي جواد و عمو حسن و عمو علي هنوز مرد نشدن؟ تازه بابا بزرگ كه از همه شون بيشتر گريه مي كنه . اون چي ؟ : من چه ميدونم . برو از مامانت بپرس. - اونم كه از همه بيشتر داره گريه مي كنه. ولي عيب نداره . آ خه اون كه مرد نيست. اميد خودش را جابجا كرد ، حالت حركت به خود گرفت . انگار مردد بود براي رفتن . ولي به راه افتاد . با تقلا و تلاش اندام كوچك و ظريفش را از بين سياهي جمعيت عبور داد تا به اتاق پدرش رسيد. داخل اتاق كه شد آنجا هم پر بود از آدم هاي با لباس هاي سياه كه مدام گريه ميكردند و دو دستي بر سر و صورت خودشان مي زدند. كلافه شده بود از اين همه سر و صدا. چشم هاي قشنگش را در ميان جمعيت چرخاند تا مادرش را پيدا كند . همينطور كه با فشار از بين جمعيت عبور مي كرد به مادرش رسيد . رختخواب خالي پدرش را كه ديد ، سر جايش ميخكوب شد و با فرياد متعجبانه اي مادرش را صدا زد. مادر به صورت او نگاه كرد و لحظه اي صداي گريه اش قطع شد . آخر اميد خيلي شبيه پدرش بود . با آن چشم هاي سياه براق كه به چشم هاي آهو طعنه ميزد.اما پس از چند لحظه دوباره بغض كرد . مي خواست گريه نكند اما نتوانست. در حالي كه بغضش مي تركيد ، گفت : جانم ! عزيز دلم ! اميد من ! - پس بابام كو؟ : بابات رفت ، تنها هم رفت . - مگه نگفتي خوابيده ، پس چي جوري رفت ؟ : بردنش - كيا ؟ : فرشته ها - كجا ؟ : پيش خدا اميد نفس راحتي كشيد. - پس چرا باز داري گريه ميكني؟ جاش كه خوبه. گريه ي جمعيت قطع شده بود و همه نگران گفت و گوي اميد و مادرش بودند. مادر چند لحظه به اميد - خيره - نگاه كرد . ناگهان دوباره بغضش تركيد . اطرافيان هم انگار يادشان آمد كه در مجلس عزا نشسته اند . گريه و زاري دوباره شروع شد . آمدن ها و رفتن ها همچنان ادامه داشت . آدم هاي سياه مي آ مدند، خرما ميخوردند ، چاي مي خوردند ، آدم هاي سياه مي رفتند. دوباره عده اي ديگر آمدند و رفتند ، آمدند، رفتند . هي كمتر و كمتر و كمتر... اميد دلش تنگ شده بود براي پدرش. - مامان بابام كي بر ميگرده؟ مادر در حاليكه دانه هاي خرما را از گوشه و كنار آشپزخانه جمع ميكرد جواب داد : : بابات ديگه بر نمي گرده پسرم . - چرا ؟ : چون خدا نمي خواد. - ولي ... خدا كه خيلي خوبه ، بايد بهش اجازه بده ... مگه نه !؟ : آره . واسه ي همين كه خدا خيلي خوبه وقتي كسي رفت پيشش ديگه بر نمي گرده ، اما نگران نباش عوضش ما مي ريم پيش اونا . اميد در جا جهش بلندي كرد و فرياد زد: - آخ جون پس بريم . من رفتم لباسامو بپوشم. : كجا !!؟ - پيش بابا ديگه مگه خودت همين الآن نگفتي ؟ : چرا ... ولي الآن كه نمي شه . اميد با التماس پرسيد: - چرا نمي شه ؟ پس كي ميشه؟ : هر وقت خدا بخواد - خدا كي ميخواد؟ مادر ديگر نمي دانست چه جوابي براي سوال هاي مكرر اميد پيدا كند . كمي مكث كرد و با ترديد گفت: : وقتي مرد شدي . - خب مگه الآن نيستم ؟! : نه ! وقتي مرد مرد شدي . - آها ! يعني مثل بابا ؟ مادر مثل اينكه به موفقيت بزرگي دست پيدا كرده باشد با لبخند گفت : : آفرين پسرم ... تو بايد مثل بابات بشي تا وقتي داريم مي ريم ، مواظبم باشي كه بين راه يه موقع - خداي نكرده - گم نشيم . - پس من رفتم. : ديگه كجا ؟ - مدرسه ديگه . آخه از وقتي بابا رفته ، نرفتم مدرسه . يعني كسي نبوده ببردم . اما حالا كه مرد شدم مي خوام خودم برم خوب درس بخونم تا وقتي مرد مرد شدم ، خلبان بشم تا با هواپيماي خودم ببرمت پيش باباشون. و دويد به سمت اتاقش . مادر اشك در چشمانش حلقه زد. LLL حالا اميد بزرگ شده و در اتاقش مقابل عكسي از پدر و مادرش كه كنار هم و دست در دست هم ايستاده اند ، ايستاده و اشك در چشمانش حلقه زده است . چشم هاي سياه براقي كه به چشم هاي آهو طعنه مي زند . زير قاب عكس با خط زيبايي نوشته شده است : « پدري كه زود رفت و مادري كه صبر نكرد تا اميد مردِ مرد شود . » رضا قنبري - مينودشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/13ساعت 6 بعد از ظهر توسط رضا قنبری |
|
|
سلام دوست داشتن دل میخواهد نه دلیل ... بدون هیچ دلیلی تقدیم به شما ************* مریم تمام . مرد پریشان شروع شدباران میان بارش باران شروع شد دردی میان سینه اش احساس کرده بود هی درد روی درد ، و انسان شروع شد گل کرد زیر روسری اش یاس های سرخ اردی بهشت خاطره هامان شروع شد از سمت چشم هاش نگاهی وزید و بعد فصل هوای تازه ، زمستان شروع شد عشق مدرن ، چایی و سیگار پشت هم شب پرسه های کوه و خیابان شروع شد مردم همیشه نیت شان خیر بوده است اما قشنگ بودی و شیطان شروع شد آری قشنگ بودی و شیطان خود منم تقدیر شوم من که بدینسان شروع شد
************* |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/03/13ساعت 1 بعد از ظهر توسط رضا قنبری |
|
|
"امروز سیزدهم نیست" سلام و سلام
****************************************************** سلام امید وارم در تعطیلات ، تعطیل نشید
حالا که نا خدا دل ما را شکسته است تنها اميد ما به همين پاي خسته است ساحل براي آمدن ما سکوت کرد دريا ولي لب از گله هايش نبسته است اما به او شکايت دريا نمي رسد شايد نماز باد مسافر شکسته است... ************** امشب براي حال خودم حرف مي زنم از سيب هاي كال خودم حرف مي زنم از اين همه گناه كه آدم نكرده بود از پيچ و تاب وحشي نيلوفري كبود از اين كه هي به حرف خودم پشت مي كنم در لانه هاي زنبور انگشت مي كنم از هاي و هوي اين همه تكرار خسته ام پشت سرم نشسته دلي كه شكسته ام هي گريه مي كنم به هواي ترانه ام اما سبك نمي شود اين بار شانه ام سنگين نشسته بر تن من اين ترانه درد من يك عقاب زخمي ام و آشيانه درد حسی قشنگ را دلم از یاد برده است پاييز خاطرات مرا باد برده است امشب نيامدم كه خدا را صدا كنم امشب نيامدم كه خدا را صدا كنم پهناي دست هاي من آنقدر كوچك است كه با خدا نمي شود اين جا قرار بست آماده ام كه بند دلم را تو وا كني بر قلب سرد و بي رمقم - گرم- ها كني بايد نشست در غم اين خانه حرف زد از دردهاي مرگ غريبانه حرف زد بايد نشست در غم اين خانه گريه كرد با دردهاي مرد ، غريبانه گريه كرد يا كه نشست مثل خدا حرف هم نزد چايي تلخ خورد و شكر را بهم نزد بايد گذاشت خواب تو تعبير تر شود غم در ميان سينه ي ما پير تر شود آتش ميان سينه ي اين مرد مي تپد فردا كه خواب هاي تو تعبير مي شود
آروزمند آروزهایتان مرد عینکی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/13ساعت 11 بعد از ظهر توسط رضا قنبری |
|
|
سلام دوستان عزیز
گفته بودم شاید ... و حالا خوشحالم که هنوز سیزدهم مشتاقانه منتظر من است و من سخخخت منتظر شما
نشست در هيجان ترانه اي ديگر براي از تو سرودن بهانه اي ديگر به سمت آبي شهر شما قدم برداشت به اين اميد که اين بار خانه اي ديگر به اين اميد که شايد دوباره گريه کند که بي تو سر نگذارد به شانه اي ديگر ولي نگاه غريب تو مي کشد او را ميان قهقهه ي تازيانه اي ديگر – که روي محفظه ي شيشه اي چشمانش فرود مي آيد ، تا ترانه اي ديگر – بجوشد از دل سنگ همين ترانه و بعد نفس نفس بزند جاودانه اي ديگر * تو متهم به هميني که دوستم داري تو متهم به مني – عاشقانه اي ديگر- که مرتکب شده اي فعل دوستت دارم تمام زندگي ام را - بهانه اي ديگر * و بامداد نگاه تو را غزل مي کرد در امتداد سپيد شبانه اي ديگر
*** از اینکه هستید خوشحالم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/13ساعت 6 بعد از ظهر توسط رضا قنبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|